از تحصیل در تگزاس تا شهادت در مهرآباد

به گزارش مجله پیامکی، سال 54 بود که حسین به امریکا رفت. در تگزاس اقامت داشت. از آنجا با ما در ارتباط بود، هر هفته نامه می نوشت و از کار و زندگی اش در تگزاس امریکا برایمان تعریف می کرد. من نامه هایش را برای مادر می خواندم. حسین در نامه همه چیز را با جزئیات می نوشت.

از تحصیل در تگزاس تا شهادت در مهرآباد

به گزارش گروه رسانه های مجله پیامکی، سال 54 بود که حسین به امریکا رفت. در تگزاس اقامت داشت. از آنجا با ما در ارتباط بود، هر هفته نامه می نوشت و از کار و زندگی اش در تگزاس امریکا برایمان تعریف می کرد. من نامه هایش را برای مادر می خواندم. حسین در نامه همه چیز را با جزئیات می نوشت. دوست داشت خانواده را در جریان همه کارهایش قرار دهد. هروقت می خواست به ایران بیاید همواره برای همه سوغاتی می آورد

روز 31 شهریور 1359 رأس ساعت 12 به وقت بغداد، مرکز فرماندهی جنگ در عراق دستور پرواز 142 بمب افکن و جنگنده را برای حمله هوایی به فرودگاه های ایران صادر کرد. 20 دقیقه بعد، عدنان خیرالله وزیر دفاع عراق در گزارشی این موضوع را به اطلاع صدام حسین رساند و به این ترتیب جنگ بین عراق و ایران شروع شد. نیروی هوایی عراق بعدازظهر همان روز به پایگاه های نیروی هوایی ایران حمله کرد. حملات هوایی عراق اینچنین شکل گرفت و در روز اول جنگ، فرودگاه مهرآباد و چند فرودگاه دیگر کشور، هدف بمباران چند میگ 23 عراق نهاده شده و چندین هواپیما منهدم شدند. به این ترتیب اولین شهدای جنگ تحمیلی در فرودگاه ها به خون نشستند. شهید خلبان محمدحسین دامغانی تکنسین پرواز و از اولین شهدای خلبان جنگ تحمیلی است که در بمباران فرودگاه مهرآباد به شهادت رسید. گفت وگوی ما با محمدعلی دامغانی برادر شهید را که خود از رزمندگان دوران دفاع مقدس است، پیش رو دارید.

برادرتان متولد چه سالی بود؟ زندگی شهید چه فراز و فرود هایی را پشت سر گذاشته بود؟

محمدحسین چهارمین فرزند خانواده بود که در 4 آبان 1330 در شهرستان شاهرود به دنیا آمد. پدرمان کشاورز بود. خانواده مذهبی داشتیم. بابا معتقد بود که مملکت اسلامی، طبعاً احتیاج به یک حکومت اسلامی دارد. از این رو از موافقین سرسخت انقلاب بود. زندگی برادرم حسین را می توانیم به سه دوران تقسیم کنیم؛ یکی دوران کودکی ایشان است که با خاطرات کودکی و با همان حال و هوای بچگانه طی شد تا به دوران تحصیل رسید. حسین تا کلاس ششم ابتدایی درس خواند و از آنجایی که آن زمان اوضاع مالی چندان خوب نبود و شرایط سختی را می گذراندیم، بچه ها هم مجبور بودند به رغم تحصیل، کار نمایند تا به امرار معاش یاریی نموده باشند. آن زمان بچه ها سعی می کردند که هزینه روی دست پدر و مادر نگذارند. حسین هم برای یاری به امرار معاش خانواده سر کار رفت. در شاهرود کارخانه ای در زمینه پرورش محصولات باغی وجود داشت. حسین در آن کارخانه کار می کرد. دوره دوم زندگی حسین مربوط به دوران تحصیل ایشان و سومین بخش از زندگی ایشان را باید به شهادتشان اختصاص داد.

چطور شد که وارد نیروی هوایی شد؟

چون برادرم با علاقه زیادی درسش را می خواند، پدرم به او پیشنهاد داد تا وارد نیروی هوایی گردد و به کشورش خدمت کند. حسین قد بلندی داشت، حدود 190 سانت بود. خوش هیکل و خوش اندام بود. با علاقه ای که داشت رفت و در نیروی هوایی ثبت نام کرد. بعد به تهران رفت و به استخدام نیروی هوایی در آمد. زمانی که دیپلمش را گرفت، استواریکم نیروی هوایی ارتش بود. چون در درس زبان رتبه اول را به دست آورده بود، او را برای ادامه تحصیل و گذراندن دوره های تخصصی در امریکا انتخاب کردند و محمدحسین به عنوان مهندس پرواز به امریکا اعزام شد.

چه سالی به امریکا رفت؟

سال 54 بود که حسین به امریکا رفت. در تگزاس اقامت داشت. از آنجا با ما در ارتباط بود، هر هفته نامه می نوشت و از کار و زندگی اش در تگزاس امریکا برایمان تعریف می کرد. من نامه هایش را برای مادر می خواندم. حسین در نامه همه چیز را با جزئیات می نوشت. دوست داشت خانواده را در جریان همه کارهایش قرار دهد. هروقت می خواست به ایران بیاید همواره برای همه سوغاتی می آورد. خوب یادم است، اولین درخواستی که از برادرم داشتم این بود که به او گفتم: موقع برگشتن برای من یک دوربین عکاسی بیاور. علاقه زیادی به ثبت لحظه ها و عکاسی داشتم. ایشان هم یک دوربین یاشیکا برای من آورد. من برای اینکه فیلم های دوربین را چاپ کنم مجدد آن ها را به امریکا می فرستادم. حسین به زبان انگلیسی هم برایمان نامه می نوشت. من هم، چون زبان انگلیسی ام خوب بود آن ها را برای خانواده ترجمه می کردم. تگزاس یک پایگاه نظامی داشت که خلبان های ایرانی دوران خلبانی آموزشی تخصصی شان را در آنجا می گذراندند. با برهم خوردن روابط ایران و امریکا برادرم حسین که دیگر تکنسین پرواز شده بود به همراه دوستانش به ایران بازگشتند. آخرین باری که از امریکا برگشت همراه یکی از دوستانش بود. خانواده ایشان برای خوشامدگویی به فرودگاه آمده بودند و حسین هم خواهر دوستش را در فرود گاه دید و کمی بعد ایشان را به عنوان همسر آینده انتخاب کرد.

برادرتان از اولین شهدای دفاع مقدس است؛ سابقه جهاد پیش از جنگ تحمیلی را داشت؟

بله داشت. بعد از اینکه حسین به ایران آمد در پایگاه یکم شکاری مشغول خدمت شد و در جنگ های داخلی با ضدانقلاب شرکت داشت. برای رساندن مهمات و آذوقه به رزمنده ها فعالیت می کرد. یک بار هواپیمایش در حین رساندن مهمات و آذوقه بالای شهر سنندج توسط دموکرات ها مورد اصابت نهاده شد که اگر خونسردی و مهارت حسین نبود، چه بسا ضایعه ای به بار می آمد. اما شهید با توکل بر خدا هواپیما را در کمال آرامش روی باند فرودگاه سنندج نشاند.

از نحوه شهادت ایشان برایمان بگویید. چطور به شهادت رسید؟

با شروع رسمی جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، صدام در اولین حمله هواپیماهایش را از عراق به پرواز در آورد و تمام فرودگاه های ایران را بمباران کردند. از جمله فرودگاه سنندج که من آن زمان آنجا بودم. آن روز و قبل از شروع حمله هوایی بعثی ها، حسین لباس هایش را از داخل ماشین برمی دارد و می برد به خانه و همان جا لباس های رزمش را به تن می نماید. بعد با ماشینش به سمت پایگاه یکم شکاری حرکت می نماید. قبل از آشیانه، قهوه خانه ای زیر درختان سرسبز قرار داشت که معمولاً بچه های پرواز قبل از رفتن به آشیانه و شروع پرواز آنجا دور هم جمع می شدند و کمی با هم اختلاط می کردند. دوستانش می گفتند خیلی به حسین اصرار کردیم که بیا و در کنار ما استراحت کن و چای بخور و بعد برو. اما حسین گفته بود باید بروم سمت آشیانه. 31 شهریورماه سال 1359، حسین وارد پارکینگ فرودگاه مهرآباد می گردد و بعد مستقیم به سراغ هواپیمایش که پشت ساختمان ستاد پارک بود، می رود. تا وارد هواپیمایش می گردد به یکباره صدای انفجار شنیده می گردد. آن لحظه حسین در حال کنترل هواپیما بود وقتی احتمال انفجار هواپیما را می دهد از در هواپیما بیرون می پرد. همین لحظه راکت دوم هم به زیر هواپیما برخورد می نماید و ترکش هایش به بدن و پا های حسین اصابت می نماید. به شدت مجروح می گردد و دوستانش او را به بیمارستان منتقل می نمایند. با شروع حملات هوایی دشمن به فرودگاه های کشور مردم نگران و مضطرب به جاده و خیابان ها می ریزند و تعدادی هم زخمی و شهید می شوند. دوستان حسین که می خواستند ایشان را به بیمارستان برسانند در راهبندانی که با حضور مردم ایجاد شده بود گیر می افتند. دوستانش که می بینند دیگر نمی توانند ماشین را حرکت بدهند، خودرو را بلند نموده و به باند مخالف منتقل می نمایند و مجدد به سمت فرودگاه برمی گردند. بچه ها همه تلاششان را انجام می دهند و این بار به سمت بیمارستان نیروی هوایی می فرایند، اما حسین در اثر خونریزی شدید، شهید می گردد و به عنوان یکی از اولین شهدای ارتشی نامش در لیست شهدای آن روز ثبت می گردد. چند ماه بعد از شهادت برادرم فرزندش به جهان می آید. امروز دختر ایشان مهتاب دامغانی دکتر داروساز است.

گفتید که آن روز سنندج بودید؟ چطور متوجه شهادت برادرتان شدید؟

ساعت 2 و 15 دقیقه 31 شهریور 1359 بود. من سنندج بودم. صبح روز بعد یک تلگراف برایم آمد. تلگراف را نگاه کردم. همسر محمدحسین تلگراف را امضا نموده و نوشته بود هرچه سریع تر بیایید تهران. اتفاقی افتاده و ضروری است که شما تهران باشید. امضای همسر شهید را که پای تلگراف دیدم و آدرس منزل برادرم را نگاه کردم، کمی مشکوک شدم که نکند اتفاقی برای برادرم افتاده باشد. از آنجایی که از سر کار آمده و خسته شده بودم با ماشین خودم نرفتم و شبانه با اتوبوس به سمت تهران راه افتادم. در جهت با خودم فکر می کردم که چرا امضای خود حسین زیر تلگراف نبود. همه این ها نگرانم می کرد. بعد از رسیدن به تهران، وقتی وارد خیابان اصلی شدم که خانه محمدحسین آنجا بود، اعلامیه هایی را دیدم که تصویر حسین روی آن ها بود. اعلامیه ها روی دیوار و در خانه ها نصب شده بود. تصویر برادرم را روی دیوار چاپ نموده و پایین آن نوشته بودند شهید محمدحسین دامغانی. من با دیدن آن صحنه ها ماتم برده بود. نمی دانستم باید چه کنم و چه عکس العملی نشان بدهم. برادرم شهید شده بود. محمدحسین روز 29 شهریور از خانواده خداحافظی نموده و راهی تهران شده بود. دو روز بعد 31 شهریور 59 در میعادگاهش فرودگاه مهرآباد بر اثر بمباران هوایی بعثی ها در حالی شهید شده بود که در انتظار دیدن مهتاب تازه به جهان آمده اش جهان را وداع گفت. مراسم برادرم در تهران برگزار گردید. ابتدا بر سر اینکه مزارش در کجا باشد اختلاف نظر وجود داشت. طبق وصیت خودش باید در بهشت زهرا (س) دفن می شد. همسرش می گفت: حسین خودش از ما خواست تا او را در بهشت زهرا به خاک بسپاریم. گفته بود اینجا سرسبز و زیبا است. اما والدینمان به خاطر دوری راه پیکر شهید را به شاهرود منتقل کردند. مادرم می گفت: اگر جنازه حسینم در بهشت زهرا دفن گردد، ما نمی توانیم هر روز برای زیارت شهیدمان به سر مزارش بیاییم. اگر در شاهرود دفن گردد خیلی به ما نزدیک می گردد. از این رو شهید حسین دامغانی که در اولین روز رسمی جنگ تحمیلی یعنی در 31 شهریور ماه سال 59 در پایگاه شکاری یکم به شهادت رسیده بود در گلزار شهدای شاهرود به خاک سپرده شد.

به نظر شما چه شاخصه های اخلاقی در وجود برادرتان ایشان را به عاقبت به خیری شهادت رساند؟

آن خصیصه ای که او را از همه فرزندان خانواده متمایز می کرد تواضع ایشان بود که خیلی در برابر به خصوص پدر و مادر متواضع و خونسرد بود. مهربانی و عطوفتی که نسبت به والدین داشت باعث شده بود که نورچشمی مامان و بابایم باشد. از دیگر شاخصه های اخلاقی حسین، خواندن نماز اول وقتش بود. به پدرمان می گفت نمازتان را باید شما سر موقع بخوانید. حالا مهمان به خانه بیاید یا مهمانی برویم. به ما سفارش می کرد که نماز هایمان را به موقع بخوانیم. تنها کسی که به پدر در نماز اول وقت اقتدا می کرد و به نماز می ایستاد حسین بود. حتی در نماز های آدینه شرکت می کرد و خانواده به ویژه خواهرم را به این حضور سفارش می کرد. حسین بسیار دلسوز بود. احترام زیادی برای پدر و مادر قائل بود، زمانی که کار می کرد حقوقش را به پدر و مادرمان تحویل می داد. چه حقوقی که در دوران کودکی دریافت می کرد و می خواست یاری خرج خانواده اش باشد، چه حقوقی که در روز های حضور و گذراندن دوران آموزشی اش در تگزاس می گرفت و چه بعد از ورودش به ایران و خدمتش در پایگاه شکاری، آن را به پدرمان می داد.

منبع : روزنامه جوان

بازگشت به صفحه رسانه ها

منبع: خبرگزاری تسنیم
انتشار: 25 دی 1398 بروزرسانی: 6 مهر 1399 گردآورنده: smslovely.ir شناسه مطلب: 568

به "از تحصیل در تگزاس تا شهادت در مهرآباد" امتیاز دهید

امتیاز دهید:

دیدگاه های مرتبط با "از تحصیل در تگزاس تا شهادت در مهرآباد"

* نظرتان را در مورد این مقاله با ما درمیان بگذارید